تبليغاتX
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

با شمام!!!!....وای از این حرف که دل سنگو آب می کنه....خدایا!نزدیکای صبح بود که خوابتو دیدم...خواب دیدم دوباره برامون نوشتی ...

خیلی خوشحال بودم توی خواب دستمو بلند کردم طرف موس تا ادامه متنتو بخونم متنی که با دستای خودت برامون نوشتی ....از خواب پریدم...سرمو بردم زیر پتوم تا ادامه خوابمو ببینم...خوابم نبرد...با دقت که گوش کردم صدای بارونو شنیدم...اسمون شهرم هم پابه پای من گریه می کرد من اشک میریختم و باهات که بیش از هر وقتی دوریتو حس کردم حرف می زدم و چه قدر سخت و سنگین بود....به هق هق افتادم...همیشه موقع بارون فکر می کردم همراه هم داریم شعر"بارون" رو می خونیم ولی...ولی این بار تنهای تنها بودم...بی تو حسی برای خوندن نداشتم از پشت پنجره بارون رو نگاه کردم...به تنهاییم فکر کردم...خدای من!خدای بارون...خدای من...از من ناراحته؟...دیگه نمی خوام تو قلبش باشم ...من برای قلبش پاکش خیییییییییلی کمم ...ولی نمی خوام از دستم ناراحت باشه...به کدامین گناه دارم مجازات به این سختی رو می دم؟؟؟؟؟؟؟نمی دونم ولی ازت می خوام که منو ببخشی...منو ببخش...

 

 

اگه تورو دوست دارم خییلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط  دلم می خواد منو ببخش

 

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم

منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم

 

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

 

منو ببخش اگه واسه چشای تو خییلی کمم

"تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم"

 

منو ببخش اگه برات می میرم و زنده می شم

اگه با دیوونگیام پیش تو  شرمنده می شم

 

منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم

نشونیتو نه به شبو و نه دست آسمون بدم

 

منو ببخش اگه تو رو می خوام فقط واسه خودم

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

 

اگه تورو دوست دارم خییلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اون که فقط  دلم می خواد منو ببخش

                                           (مریم حیدر زاده)

پ.ن.1:اجی مهربونم سلام....ولادت هشتمین اختر تابناک اسمان امامت رو به تک تکتون تبریک می گم و از ضامن اهو می خوام که حاجاتتون رو براورده کنه

پ.ن.2...خیلی سخته...نمی دونم شاید این دوری لازم بود...تا دقت بیشتری توی نوشتن کامنتام داشته باشم...فکر این که یه قلب آسمونی رو شکسته باشم برام دیونه کنندست...

پ.ن.3:عموی خوبم!نمی دونم از دست من ناراحتی ؟اگه این طوریه منو ببخش ... ازت خواهش می کنم که  منو  ببخشی قول میدم بشم همون محدثه ای که می خوای...من چند ساله که دیگه سعی می کنم درباره مسائل خصوصی زندگیتون دخالت نکنم...درباره ازدواج...ماشین....خونه....برام مهم نیست که کفشتون رو چند خریدید! برام مهمه که پول دارترین ادم هم نمی تونه تکه ی کوچکی از قلبتونو بخره...مواظب خودتون و قلب مهربونتون باشید...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:20  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

به نام خالق فرشته ای از جنس نور و مهربانی

حدود یک سال و نیم پیش بود که با کمک بهترین دوستم این وبلاگ رو ساختم.داشتیم درباره ادرس فکر می کردیم و به این نتیجه رسیدیم که بذاریم:love-amoo.blogfa.com بعد نوبت وارد کردن اسم نویسنده بود ازم پرسید چی بنویسم؟

   من اسم "دریا" رو خییییییییلی دوست داشتم و همچنین اسم خودم رو...اسمی که بعد از دین فرشته ی مهربونی ها به خدا نوشتم که:"خدایا!ممنون..ممنون که منو با یه فرشته همسخن کردی و من شدم همون"محدثه"ای که معنای اسمش همسخن فرشته هاست..."

به دوستم گفتم:" می دونی که من هم اسم دریا رو دوست دارم هم اسم خودمو ولی.... بنویس "دریا" و من شدم "دریا"..."دریا"یی که با "محدثه" هیچ فرقی نداشت حتی ذره ای...ولی از این به بعد می خوام خودم باشم...نه ...نه من خودم بودم،هستم و خواهم بود...این رو هم اون فرشته به من یاد داد ....عموی خوبمون.

و حالا من خوشحالم که این صفحه برای من به عنوان دریچه ای شده است...دریچه ای به روی دوستی های تازه!صفحه ای که باعث شد تا خواهرانی مهربان و به خوبی گل پیدا کنم که همیشه ارزویش را داشتم.

        محدثه ارزومند ارزوهای سبز همه ی فرشته های روی زمین.

 

پی نوشت 1:سلام.تولد حضرت معصومه (س) و روز ملی دختران رو به تک تک ابجی های خوب و مهربونم تبریک میگم.راستش رو بخواید چند وقتی بود که می خوستم این اپ رو بنویسم ولی هر دفععه به دلیلی نشد و حالا خوشحالم که در روز مبارک این متن رو نوشتم.

 

پ.ن.2:در حدیثی از پیامبر (ص) خوندم که فرمودند: حضرت فاطمه(س) سرور بانوان جهان اند.

خداجون ممنون که یکی از لقب های ایشون اسم منه.کمکم کن لیاقتش رو داشته باشم.

 

پ.ن.3:از همتون که درباره آپ قبلیم نظر دادید ممنونم تک تک نظراتون به من انرژی دادند.

دست علی(ع) یارتون      خدا نگهدارتون

تو قلب من می مونه       امید دیدارتون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:1  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

به جزیره کیش سفر کردیم سفری به جزیره آرزوهایم ......

در محوطه فرودگاه که دیدمت این تو بودی که دست امیرمحمد را گرفته بودی بلند فریادزدم:"امیر.....امیر محمد...." محوطه شلوغ بود . صدای من را نشنیدی و این من بودم که صدای مادرم را شنیدم:" آروم باش قول می دم بریم ببنیش گریه نکن " و من به پهنای صورت اشک می ریختم.

"به سوی تو به شوق روی تو طرف کوی تو    سپیده دم آید مگر تو را جویم  بگو کجایی؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم                     ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم                                     به غیر نامت کی نام دگر ببرم

                                  اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ؟"

 

 چرا دنبالت ندویدم ؟؟؟؟؟؟؟ چرا قدم گاه هایت را بوسه نزدم ؟؟؟؟؟ در همین فکر ها بودم که نیم ساعتی گذشت به سالن "پرواز های داخلی " رفتیم خدایا اشتباه نمی کردم (عمو تی شرت آستین کوتاه با راه های سبز و سرمه ای با شلوار سفید پوشیده بود) با مادر و برادرم به سویت آمدیم .بی اختیار اشک می ریختم

 

"کنار هرقطره اشکم هزار خاطره دفنه"

با شدتی صف نا پذیز ...دیدمت ......خدایا!.....

- سلام.... چرا گریه می کنی؟؟

- آخه باورم نمیشه عمو!!!!!!!!!!

-حالا برو اشکاتو پاک کن بیا این جا بشین (تن صدای مردانه و مهربانت هنوز توی گوشم است)

"از سخنان گرم او آب شدم ز شرم او      وز سخنان نرم اوآب شود سنگ ها"(مولانا)

چه قدر مودبانه با مادر و برادرم سلام و احوال پرسی کردی و اشک های من که انگار آمده بودند تا فقط بگویند"حالا که او در چشم توست دیگر جایی برای ما نیست" و چه زود متوقف شدند نزدیکت نشستم .تنها شاید 20 سانت اسم وسنم را پرسیدی خدا یا چقدر این بنده را مهربان و متواضع آفریدی.... من پاداش کدام کار خوب را می گرفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جرات نگاه کردن به چشم های پاکی که برای سجاد اشک ریخته بودند را نداشتم به کیش می آمدید

- برو دوربینو بیار عکس بگیریم

(این بنده از دل من هم خبر داشت) دوربین روشن نمیشد و تو مثل یک عموی مهربان خالصانه برای روشن کردنش تلاش کردی و لی نشد که نشد(باتری دوربین تمام شده بود)این بار نوبت دوربین فیلم برداری بود مادرم فیلم گرفت فیلمی که هر گز در دوربین ضبط نشد(به قدری هول بودم که دکمه record را نزدم ) ولی قلب من تک تک لحظه ها را ضبط کرد

-         ساعت 6 بازار الماس منتظرتون هستم امروز و فردا برنامه داریم

-         حتما میایم

و بعد از چند دقیقه خدا حافظی کردیم.

آن روز به دلایلی به برنامه نرفتیم(دیر حرکت کردیم) و تصمیم برآن شد تا فردا به دیدارت بیایم.صبح به بازار پردیس رفتیم .خدایا باز هم عمو!!!!!!!!!!!

-         سلام دختر گلم (به پدر و مادرم هم سلام کردی و با مهربانی خاصی با پدرم دست دادی)

-         سلام عمو(می خواستم فریاد بزنم سلام مهربون ترین عموی دنیا انگار باز هم زبانم بند آمده بود)

-         خب دیروز اومدید؟

-         نه عمو نشد

-         پس امروز منتظرتون هستم!

-         چشم حتما میایم!

و بعد خداحافظی کردیم.

"دختر گلم" خدایا تن صدای مهربانش لحظه ای از خاطرم نمی رود حتی تک تک کلماتش را هم یادم است.

به بازار الماس (محل برنامه) رفتیم 12 سال داشتم با اشتیاق ردیف اول نشستم که سربازی گفت"برو عقب بچه های پشت سرت نمی بینند" منم رفتم ردیف دوم!!!!

ساعت حدودا نزدیک 6:10 بود که آمدی همه دست زدند.خدایا...تو چه آفریده ای تبارک الله و احسن الخالقین."این کیست این ؟این کیست این؟این یوسف ثانیست این؟"(مولانا)

جمعه بود برنامه را با یاد خدا و صلوات و دعا آغاز کردی و برنامه را بیمه کردی.برنامه عالی بود .امیر محمد باز هم با شیرین کاری هایش لبخند را بر لبمان کاشت.اول مسابقه پسر ها بود و بعد دختر ها.برای انتخاب به میان صندلی ها می آمدی. نوبت مسابقه دختران که شد آمدی ردیف اول بعد دوم.... ایستادم.

-سلام عمو

-سلام برو بالا(روی سن)

و من متعجب نگاهت کردم

اسم همه را پرسیدی .(قد  سن من نسبت به بقیه بلندتر و بیشتر بود) نوبت من که شد گفتی:"فلفل نبین چه ریزه   درشتاشو صوا کن" و سالن غرق خنده شد....

مسابقه ما این بود که باید بله را نه و بر عکس می گفتیم

سوالت هنوز یادم است .پرسیدی:"وقتی از بیرون میای لباسات رو مرتب می ذاری رو چوب لباسی؟"

و من محکم گفتم:"نه"

- پس چی کار می کنی؟

- هیچی همین طوری هر کدوم رو می اندازیم یه طرف!!!

با صدای بلندی سرم داد کشیدی هرگز عصبانی ندیده بودمت تر سیدم به طوری که خم شدم و تو نزدیک شدی به قدری ترسیدم که فکر کنم پشتم با پاهایم زاویه 150 درجه ساخت و ناگهان جیغ بلندی کشیدم. سالن از خنده منفجر شد.خندیدی و من متعجب نگاهت کردم بعد از اتمام مسابقه جایزه ای به ما دادی(یک پازل)که برای من یک یادگاری با ارزش است برنامه تا ساعت حدود 9:30 ادامه داشت..... ومن دیگر از نزدیک ندیدمت .....

          23 آذر ماه به خانه عشق سفر کردی سفری که به گفته خودت "تولدی دوباره "بود و ما چه قدر دلتنگت بویم تا دوباره برگشتی با لباس سفید فرقی با فرشته ها نداشتی بلکه زیباتر از آن ها بودی و شدی حاج عمو داریوش ما!یادش به خیر کلاه سرت می گذاشتی .

      21 خرداد 86 را هرگز فراموش نمی کنم حلقه به دست برایمان برنامه اجرا کردی .حلقه ات زیبا بود وحالا دست های مردانه و مهربانت را که رادیوی خراب مادر بزرگ را درست کرده بود زیباتر از گذشته شده بود.نمی دانم چرا بغض کردم .  و در دل گفتم:"خوشبخت شی عزیزم خداکنه مثل خودت مهربون باشه"

داشتم از برنامه ها می گفتم:یادش به خیر !وقتی پورنگ بچه بود که با بودن مادربزرگ شما شیرین تر هم می شد. فنجون داغ هم داشتید دکور خییییییلی زیبایی بود. تا این که گفتی می خواهی بروی تا بهتر شوی بهترینم!هرگز یادم نمیرود که چه قدر گریه کردم آخر می دانستم:

"   بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود            داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی                   آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم                  سر ز غم تو چون کشم ؟بی تو به سر نمی شود

(مولانا)

   باید برای امتحان هندسه فردا درس می خواندم ولی ...

گریه می کردم عکس هایت را در آغوش می گرفتم با تک تکشان حرف می زدم .خدایا !من توان دوریش را ندارم وچه قدر سخت گذشت بر من و تمام کسانی که عاشقانه دوستت داریم.

     با "شبکه کودک پورنگ" آمدی دکور شاد و زیبایی بود درست مانند یک شبکه کودک کوچک .....خاله ریزه یا آقای سهیلی و تمام کسانی که زحمت کشیدند تا 90 قسمت عالی روی آنتن برود. وباز هم بنای رفتن گذاشتی بعد برنامه با اشک وضو گرفتم و نماز خواندم و بهترین ها را برایت خواستم . چه روز هایی بودند  بی تو و با امید آمدنت روز ها  را سپری کردن تا بعد از 124 روز و 20 ساعت دوباره از قاب کوچک تلویزیون مهمان خانه هایمان شدی.

و حالا شده ای معلم "کلاس فوق برنامه" و من می خواهم فریاد بزنم:"تو یکی از بزرگترین معلمان زندگیم هستی تویی که صادق بودن دوست داشتن و پاک بودن را یادمان دادی و یادمان دادی هرگز فراموشش نکنیم مهربانی را که همیشه به یادمان است"

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:34  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

آی با کلاه آسمون خدا    ب به نام او مهربونه خدا

 

سلام سلامی به پاکی صداقت ناب کودکانه

در خاطره هایم به دنبال تو می گردم غافل از این که تو سازنده تک تکشان هستی....خاطراتی که کودکیم را ساخت و نوجوانیم را......

کاملا یادم است رمضان سال 81 بود  که خدا رحمت و مهربانیش بیش از پیش نشانمان داد خدا تو را به ما داد به تمام کسانی که نمی خواستند پاکی و صداقت را فراموش کنند.گفتی :"من پورنگ هستم ....پورنگ تنها یک واژه بود ولی با تمام واژگانی که می شناختم فرق داشت .واژگانی که من می شناختم تنها 1 معنی داشت ولی پورنگ که بعد ها کودکی از مشهد واژه عمو را روی آن گذاشت و حالا بعد از 7 سال ما تو را به این نام در رویا ها و خیال خود و در قلب خود صدا می کنیم معنایی به وسعت دریا داشت شاید در فرهنگ لغت دهخداو معین و هیچ فرهنگ لغت دیگری معنی درستش را نتوانیم پیدا کنیم زیرا معنی آن با تار و پود ماگره خورده است .در ذهن و قلب ما معنایش یک دریا مهربانی صداقت کودکی خیلی معانی دیگرست که شاید تا آخر دنیا هم بشر قادر به یافتنشان نباشد.

    یادش به خیر !"اردک تک تک" را می گویم ....نماهنگش مثل حالا با رایانه طراحی نشده بود ولی در دل مانشست  و این مهم بود ...این توبودی که برای اردک و لک لکی تنها شعر خواندی و در آخر هیچ کدام تنها نبودند....در قندون لب خندون و این من بودم که عاشق این قسمت از شعر شده بودم"یک وقت نریزه اشکی مثه نم نم بارون  خدا کنه که هیچ وقت چشات نباشه گریون    یادت باشه همیشه که خنده گل قنده شیرین میشی شیرین تر اگه لبات بخنده"بچه ها زنگ هم میزدند" سجاد " تنها یکی از آن ها بود زود رفت ولی یادش همیشه در ذهن ما میماند هر چند او الان هم برنامه ات را می بیند سر آرامگاهش رفتی و اشک هایت را روی سنگ قبری سرد ریختی  ما هم آرام آرام اشک ریختیم ......صدابردار صدایت را هم عوض می کرد و دختری که پشت خط بود مادرت می شد و تو می شدی بچه بازیگوشش و لبخند ها بود که روی لبمان می کاشتی ...یاد نماهنگ "مامان بابا" افتادم یادش به خیر!گلیجان پسر بازیگوش لاهیجانی که چقدر شیطنت هایش را دوست داشتیم بازی هایتان هم یادم است پسر تپل و بامزه ای که سیب می خورد و انرژی میگرفت یا مورچه خوار دکورتان هم عوض شد تلفنی که شبیه تاب بود که چقدر دوستش داشتم و هر بار که تب می خوردی قند توی دلمان آب میشد دکور بعدی شبیه پازل بود یک مداد تراش و ببلی از ببلستان آمد من بی اندازه دوستش دارم او به شهرش بازگشت ولی ما همچنان در شهر کودکی به سر می بردیم .....

امیر محمد آمد او هم صادقانه حرف زد و با شیرین کاری هایش در دل ها نشست .دیگر طاقت ندیدن یک قسمت از برنامه را هم نداشتم پنجم ابتدایی بودم چه سالی بود یادش به خیر!آزمون تیزهوشان داشتم خیلی تلاش کردم تلویزیون که اصلا مگر موقع شام ولی همه قسمت های برنامه ات را دیدم باورت نمی شود حتی موقع کارتون سر میز تحریرم می رفتم و تست می زدم ولی با صدای تیتراژ کارتون به سوی تلویزیون پرواز می کردم ...نتایج آمد و من قبول شدم آن سال یک دوست خوب هم پیدا کردم دوستی که فراتر از یک دوست است وداین عشق بی ارتباط با او نیست ...هرگز یادم نمیرود کف اتاق نشسته بودم و خالصانه از خدا دیدنت رو خواستم و چه زود مستجاب شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دختر عمو های گلم سلام

اول حلول ماه مبارک رو تبریک میگم.

دوم :این بخشی از خاطرات منه که ادامش رو تو قسمت های بعدی میگم.

سوم :این وب شیوا جونه که ختم قرآن به نیت شادی روح عمو بهروز هر کی میخواد به وب زیر مراجعه کنه

 http://amoojoon1352.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:13  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

<br/><a href="http://i43.tinypic.com/wkrzgo.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

به نام خدای خوب و مهربون

دختر عمو ها و پسر عمو های گلم سلام

                  

دختر عمو و پسر عمو ها همون طور که میدونید امروز یه روز خیییییلی خاص برای ماهاست

تولد بهترین عموی روی زمین<br/><a href="http://i44.tinypic.com/4tvh3q.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

                            

 اینم آخرین مهمون فقط  عمو مونده که صاحب تولده

<br/><a href="http://i39.tinypic.com/mr8gn5.jpg" target="_blank">View Raw Image</a> 

 

خوب همه اومدند  

هورا عمو هم اومد

وااااااااااااییییییییییییییییییییییییییی سلام عمو داریوش جووووووووون

 

خوبی عمو جووووووووووونم؟ خوبید دختر عموها و پسر عمو های گلم؟

(خب حالاهمه حاضرید 1.2.3 ..........................) 

  عمو جوووووووووووووووووون تولدت مبارک

هووووووووووووووووووررررررررررررررااااااااااااااااااا

 

 <br/><a href="http://i40.tinypic.com/2ivkn5.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

 

همه خوبید دلم براتون یه ذره شده بود بگذریم .......................

خوب حالا میرسیم به قسمت شیرین تولد

 آفرین !!!!!! کیک ها

 

 

 

<br/><a href="http://i44.tinypic.com/2149q1c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

اینم یکی دیگه

<br/><a href="http://i43.tinypic.com/20hsx0z.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

عموی گلم کیکتون رو فوت کنید

هوووووووووووووووررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااآها شله آها

... 

<br/><a href="http://i39.tinypic.com/o072ax.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

حالا نوبت کادو هاcheerleader3.gif

 اول کادوی مشترک: 36 زیارت عاشوراloveshower.gifخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir

کادوی شما هام که معلومه نظرات قشنگتون وکادوهایی که من خبر ندارم و اما کادوهای خودم

 

<br/><a href="http://i42.tinypic.com/28lq8n8.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>
 
 
 
<br/><a href="http://i41.tinypic.com/15x4jk3.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>
 
 
 
و این خرس کوچولو
 
<br/><a href="http://i41.tinypic.com/2hy7w5s.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>
 
 
 
 
و کادوی اصلی خودم:
 
 
 
عمویی وقتی میخواستم براتون هدیه بگیرم خواستم براتون گل بیارم که مظهر زیبایی یادم افتاد شما از زیباترین گل جهان هم زیبا ترید بعد یاد بید همیشه سر به زیر و فروتن افتادم باز هم یادم افتاد که شما از خییییلی مهربون و متواضع هستید سر به زیر انداختم قلبم را دیدم و ناگهان فریاد زدم قلبم..... این مال شماست

آره واسه خود خود خودتون ..... فقط ازش مواظبت کنید نه این که مال منه چون خودتون توش هستید

 

وایی این کادوی کیه؟؟؟؟؟؟؟

<br/><a href="http://i40.tinypic.com/1247mae.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

عمو جون یکی از دختر عمو ها این گل ها رو آورده

 <br/><a href="http://i40.tinypic.com/2d9r8ed.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

شکلات که همتون دوست داریبفرمایید

 <br/><a href="http://i43.tinypic.com/25jwo4h.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

عمویی و دختر عمو ها و پسر عموها حاضرید عکس بگیریم:

بگید سیب:

<br/><a href="http://i41.tinypic.com/5vvyn4.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

واییییییییی چه قدر خوشگله

 

نگاه کنید انگار این پروانه هم متوجه یه گل به نام عمو داریوش مهربون اینجا شده

عمویی می خوام ازت به خاطر همه چی تشکر کنم به خاطر همه چی همیشه عاشقانه دوستت دارم.....

و حالا نوبت عکسای خوشگل عمو داریوش گلمون:

 

 

 

و تقویم عمو:

 

و در آخر از همتون ممنونم که اومدید

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:0  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

به نام خدا

دختر عمو ها و پسر عمو های گلم سلام

وااااای که چه قدر دلم براتون تنگ شده بود همتون خوبید ؟میخوام برم سر اصل مطلب:

همون طور که خودتونم می دونید 1 مرداد تولد بهترین عموی روی زمین عمو داریوش گلمون نزدیکه به همین خاطر من تصمیم گرفتم

به همین مناسبت یک کادوی دسته جمعی به عمو بدیو و اون هم اینه که به نیت سلامتی عمو و خانواده گل عمو جون (مخصوصا مامان فاطمه گل) 36 تا زیارت عاشورا بخونیم(آخه تو یک مصاحبه خوندم دعای مورد علاقه عمو جون زیارت عاشورا ست) به این ترتیب که 36نفر  هر کدوم 1 زیارت عاشورا بخونند تا مجموعا بشه 36 تا.چه طوره ؟>موافقید هر کی میخواد شرکت کنه حتما بیاد و توی نظرات بگه.

از همتون هم که توی این مدت تنهام نذاشتید و با نظراتتون دلگرمم کردید ممنونم از جمله کامیلا جووووووون و آقا رسول که کامیلا جووونم زحمت آپ قبلی ر هم انجام دادند.ژاله جووووووونم که خییلی مهربونه مهدیه جون و..........

راستی تو این چند روز دعا برای دختر عمو های کنکوریمون هم فراموش  نشه

دست علی یارتون                    خدا نگهدارتون

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:12  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

          

سلام سلام به تمومه دوستان!

خب خدا کنه همتون خوب باشین!

خب قبله هر چیزی میخوام عکس های عمو رو که پیدا کردم بذارم!  بعد کلی حرف دارم!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:1  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

* به نام خدای مهربونی که عمویی به این خوبی برامون آفرید .*

سلام یه سلام  به گرمی تابستون ما ها که از وقتی شروع شد که عمو جووون اومد

تکان دست های بی قرار  چشم هایی چشم به راه یک شاخه از نیلوفر سبز دعا یک کاسه آب و چند برگ سبز بدرقه عمو پورنگ خوب و دوست داشتنی

عمو پورنگی که دنیایش یک جعبه مداد رنگی است سبز قرمز زرد صورتی  و..... رنگ هایی شاد که هرروز نقش و نگار تازه ای را بر صفحه سفید دفتر چه خاطرات ذهن کودکان رقم میزند از ماهی قرمز تنگ بلور تا دنیای تاب و عروسک ها گاه به شیرینی آب نباتهای چوبی فصل کودکی و گاه به ترشی طعم آلوچه های بهاره و حتی به خوشمزگی گیلاس های قرمز تابستانه ............

یادتونه وقتی داشتیم این متن رو از روزنامه جام جم میخوندیم چه قدر گریه کردیم چه قدر از خدا خواستیم که برنامه عمو شروع بشه.  خب حالا عمو اومد عمو اومد با یه بغل پر از برنامه های خوب و تازه  .وای که چه قد دلم واسه عمو ی گللللللللللللم تنگ شده بود .

     دوشنبه یهو تلویزیون رو روشن کردم بعد دیدم عمو برنامه داره انگار  دنیا رو بهم دادند (البته عمو کل دنیای منه). الهی قربونش برم چه قد برنامه هاشون قشنگه من یکی که واقعا خسته شده بودم از بس که تو این مدت که عمو نبود خبر های راست و دروغ شنیدم کله ام داشت سوووووت میکشید .یکی میگفت قراره برند  شبکه دو یکی میگفت ممنوع التصویر شده . داشتم دیوونه میشدم .راستی ببخشید واقعا از همتون معذرت میخوام که این قدر اپم طول کشید . حالا میخوام واستون یه شعر بنویسم . امیدوارم خوشتون بیاد (البته این شعر رو خانم عرفان نظر آهاری سرودند به نظر من این شخص که شعر درباره اش هست عمو ی نازمونه )

 

**او صورتش را قرض کرده**

 

من یک نفر را میشناسم

که کودکی را قورت داده

او شکل یک ادم بزرگ است

اما خودش عین تو ساده

 

        ***

او صورتش را قرض کرده

چون صورتش مال خودش نیست

او با خودش هم فرق دارد

انگار همسال خودش نیست

 

      ***

او توی جیبش گاهی اوقات

شیرینی و گل میگذارد

توی دلش هم تا بخواهی

شعر و خدا و نور دارد

 

      ***

چشم های او لو داده او را

چون چشم هایش شکل تیله است

لبخند هایش خنده دار است

از بس که او بی شیله پیله است

 

     ***

وقتی که می خندد نگاهش

قل می خورد این جا و ان جا

اون می رود دنبال چشمش

در لابه لای دست و پاها

 

  ***

شاید کمی قدش بلند است

یا یک کمی پایش بزرگ است

اما دلش اندازه ماست

او ارزو هایش بزرگ است

 

 

                                              

 

 

حالا یک داستان :

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.

او با دلی لرزان دعا کردکه خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند  اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد ازتخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . متاسفانه بد ترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد ................ فریاد زد :"خدا یا چه طور راتضی شدی با من چنین کاری بکنی ؟"

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از  خواب پرید . کشتی ای آمده بود که نجاتش دهد

مرد خسته از نجات د هندگانش پرسید :شما از کجا فهمیدی که من اینجا هستم ؟

آنها جواب دادند:ما با علائمی که با دود می دادی شدیم

پس به یاد داشته باش اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دودهای برخاسته از  آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

 

 

 

 

راستی از همه شمادوستای خوب و گلم ممنونم که با نظرای خوبتون منو شرمنده کردید :اول از همه میخوام از کامیلا جووووووووووووووووون تشکر کنم که تو ساختن این وبلاگ خیلی خیلی به من کمک کرد بعد از دختر عمو های گللللللم:

ژاله جون که خیییییییلی دوستش دارم .و سحر جوووووووون مهربون مهدیه جووووووووونم که خییییلی گله  رامینا نازم شیما جووووووووووووووووووووون الهه خانم گللللللللللللم و............................... همتون رو خییییییییییییلی دوست دارم .

بچه ها شاید این اخرین اپم تا عید باشه دلم برای همتون تنگ میشه و از همتون میخوام فراموشم نکنید و سر سفره افطار واسه عمو و من و همه طرفدار ها دعا کنید منم همتون رو دعا میکنم

 خب حالا همه دستا رو به اسمون میخوایم دعا کنیم:

اول میخوام از خدا خوب و مهربون به خاطر یه فرشته که خیلی دوسش داریم تشکر کنم

    خدا جووووون پیامبر مهربون ما فرمودند :بعد از سلامتی بهترین نعمتی که خدا به بنده ها میدهد لبخند است

 ازت میخوام که عمو و امیر محمد و خلاصه همه دست اندر کارهای این برنامه همیشه سالم و سر حال باشند و بعد این که گل لبخند روی لب همشون باشه            الهی امین

   خدای خوبم ظهور امام زمان رو نزدیک کن       الهی امین

                                   امین یا رب العالمین

 

          

                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 12:7  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

 

 

عموی گلم بفرمایید کیک هاتون رو میل کنید نوش جونتون چند تای دیگم هست 

 

 

  عمو جون ببخشید اگه کوچیکه

ببر ببر کیکو ببر به مام بده تو هم بخور

و حالا نوبت دادن کادو هامونه این کادو من امیدوارم خوشتون بیاد هووووووووووورا هورا عمو تولدت مبارک

                                                                                

<br/><a href="http://i27.tinypic.com/2zojbco.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

بچه ها باورتون میشه این عمو در ۳۴ سال پیشه الهی که من قربونش برم. میگن بچه ها که به دنیا میان ۲ تا بال پشتشون دارن ولی هر بار که پاهاشون رو روی زمین می ذارن بالهاشون کوتاه و کوتاه تر میشه .من اگه عمو رو ببینم ازش حتما مپرسم که چه طوری راه رفت که نه تنها بالهاش کوتاه نشد بلکه بزرگ تر هم شد.

۳۴ سال پیش تو این روز خدا یکی از فرشته های خوب و مهربونش رو به این کره ی خاکی فرستاد.فرشته وقتی پاش به این دنیا رسید تبدیل به  یه پسر کوچولوی ناز و خوشگل شد مامان و بابای پسر کوچولو اسمش رو گذاشتند "داریوش".داریوش کوچولو بزرگ شد.۱ساله شد ۲ساله شد .شد یه پسرشیطون وبازیگوش که همه دوسش داشتند اخه با شیطونیاش کسی رو اذیت نمیکرد.داریوش کوچولو به دانشگاه رفت و بعد از تموم کردن درساش رفت و توی رادیو کارش رو شروع کرد ولی چند سال که گذشت تصمیم گرفت بره مجری کودک بشه .خلاصه بعد از کلی سختی کشیدن تونست کارش رو با"تورنگ وپورنگ"در تلویزیون اغاز کنه بعد از این که این برنامه تموم شد ۲سال بعد برنامه ی جدیدی رو شروع کرد و از اون به بعد شد عموپورنگ و شد عمویی که خیلی ها دووووووووووسش دارند. 

 

 

    

 

                          

                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:7  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:16  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

به نام خدای مهربونی که عمو رو به این نازی و مهربونی افرید .

سلام من دریا هستم یه کسی که عمو پورنگ رو از ته ته ته ته ته قلبش دوست داره. بچه ها از این که عمو پورنگی هستم به خودم افتخار میکنم و سعی میکنم تو این جا خبر های داغ و راست درباره ی عمو رو بنویسم و امیدوارم شما هم من  رو بپذیرید و بتونم دوستای خوبی پیدا کنم .

یه درخواست ازتون دارم برام تعریف کنید وقتی عمو جون رفت چه حالی داشتید من که خیلی حالم بد بود :همین که عمو این خبر بد ر داد من بغض کردم و یهو دیدم که اشکام همین طور دارن میان پایین کلی گریه کردم و بعد از اینکه برنامه تموم شد رفتم تو اتاقم و زار زار گریه کردم از شانس منم فرداش امتحان هندسه داشتیم نمیدونید یه سوال حل میکردم و نیم ساعت گریه خلاصه خیلی حالم بد بود داشتم می مردم  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:25  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

به نام خىاي مهربوني كه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:6  توسط محدثه همسخن یک فرشته  | 

 

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس