عموی مهربون و آجیای مشتاق و دلتنگم سلام!!دلم برای همتون تنگ شده بود ببخشید که نمیتونم بیام و نوشته های قشنگتون توی وباتون رو بخونم...عمو میخوام از ته ته ته قلبم بگم که بهتون افتخار میکنم .نمیخوام بگم که از نبودنتون خوشحالم نه به هیچ وجه ولی به ایده ها و آرمان های بزرگ و قشنگتون افتخار می کنم.خوشحالم که بعد از 10سال اجرا بازهم همون حس مسئولیت و حتی بیشتر رو توی شما و همکاراتون حس میکنم...بعضی وقتا موفقیت ها برامون عادی میشه دیگه اون ذوق اولیه رو نداریم پس درجا میزنیم...عمو از شما یاد گرفتم با دیدن هرچیز تعجب کنم و از فهمیدنش لذت ببرم این طوری زندگی همیشه برام پر از تازگیه!! اولین روز آزمایشگاه زیست،مثل همیشه کار با میکروسکوپ!!!دبیرمون میخواست قدم قدم پیش بره و ما عجله داشتیم و مرتب تاکید میکرد :به اون نمونه ها دست نزنید اونارم می بینیم به من گوش کنید قدم به قدم !! مونده بودیم چی کنیم از طرفی دوس نداشتیم دبیرو ناراحت کنیم از طرفی دلمون میخواست یه چیز بذاریم زیر میکروسکوپ!!فک کردیم فک کردیم و از اونجایی که موی من طفلک همیشه در دسترسه یکی برداشتیمو گذاشتیم زیر میکروسکوپ!!عمو آجیا نبودید ببینید!!!!چه جوری ذوق می کردیم!این دانشمندا از کشف خودشون باور کنید اینجوری ذوق نمی کنن!!به بقیه هم این کشف بزرگ رو اطلاع دادیم تا بیان و ببینن!دبیر بنده خدا که ذوق ما رو دید اومد بالا سرمون و مونده بود چی بگه خلاصه کلی سر موی طفلک ازش سوال پرسیدیم!!! حالا با موهام هم کیف می کنم عمو من واقعا از درس خوندن از زیست خوندن ،ریاضی و حتی عربی خوندن لذت میبرم کیف میکنم خدایا شکرت... عمو یکی از انگیزه های بزرگم برای درس خوندن هستید.دوستون دارم عموی خوبم اندازه ستاره ها البته درسایی هم هستن که زجر میکشم سرش!تروخدا دعا کنید با تاریخ امسال کنار بیام !!
***متن داستان رو از جدیدترین کتاب عرفان نظرآهاری-دوروز مانده به پایان جهان انتخاب کردم.کتاب عالی بود.
خدانگهدار
به نام خدایی که عمو رو از قشنگترین هدیه های زندگیمون قرار داد...
عموی خوب و مهربون و آجی های عزیزم سلام
اگه یادتون باشه چند ماه قبل توی هفته نامه ی بوستان داستانی رو گذاشتم .ولی نشد ادامه شو تو هفته نامه بذاریم .امروز تصمیم گرفتم که ادامه شو توی این آپ براتون بذارم فقط بهتون شدیدا پیشنهاد میکنم که تک تک نقاشیا که هنر آجی خوب و مهربونمون و دختر خوب عمو ،"مریم آقایی"هست رو ببینید واقعا هنرمندانه کشیده شده.
این قسمت اول داستان بود:**

http://img4up.com/up2/53733953632634.jpg
۳1 شهریور
اینجا بود که فهمیدن این چاه برای به دام انداختن آقا گرگه ساخته شده بوده

http://www.shiaupload.ir/images/95681425396686842433.jpg
برای همین شروع کردن به داد زدن و کمک خواستن ولی صدای خنده و شادی رو شنیدن و حدس زدن که صدای خنده اینقدر بلنده که نمیذاره صدای اونا رو کسی بشنوه.صدا،صدای خنده ی دخترکی شاد بود که آواز می خوند که لحظه ای قطع شد.در این موقع تام و جری کمک خواستن .صدای قدم ها نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه دخترک قصه ما که کسی جز شنل قرمزی نبود، به بالای چاه رسید .از بالا توی چاه رو نگاه کرد و دید که ای وای تام و جری!!.

http://www.shiaupload.ir/images/77368924519971166470.jpg
تام و جری خوشحال از اینکه شنل قرمزی اونا رو دیده سریع خلاصه ماجرا رو براش تعریف کردن و سه تایی شروع کردن به فکر کردن که چه طوری باید از اینجا در بیان ؟! شنل قرمزی که از طرفدارای برنامه عموپورنگ بود از عمو یاد گرفته بود دعا کنه برای همین دستاشو به سمت آسمون گرفت

http://www.shiaupload.ir/images/61143973901229909882.jpg
چند لحظه ای نگذشته بود که پینوکیو و فرشته مهربون رو از دور دید.برای اون ها دست تکون داد و اون ها به طرفش اومدن و بعد از سلام و احوالپرسی تصمیم گرفتند از دماغ پینوکیو استفاده کنند.فرشته مهربون به پینوکیو گفت که یه دروغ کوچولو برای نجات دوستاش بگه تا با این کار ،دماغ پینوکیو که بزرگ و دراز شده بود رو به طرف چاه بگیرن تا تام و جری ازش بگیرن و بیان بالا ولی هرکاری کرند پینوکیو قبول نکرد دروغ بگه

http://www.shiaupload.ir/images/36977430552851494447.jpg
وقتی فرشته بهش قول داد تا دوباره بینیشو به حالت اولش برگردونه بازهم پینوکیو مصمم گفت:مگه ندیدید عموپورنگ تو برنامه می گه که بهترین حرف،حرف درست و راسته من دروغ نمی گم!!!!فرشته مهربون خوشحال از این حرف پینوکیو، چوب جادوییش رو به دماغ پینوکیو زد تا بدون دروغ گفتن و به خاطر نجات دوستاش تنها چند لحظه دراز بشه و بعد درستش کنه .بعد از چند وقت همه مراحل به درستی انجام شد و تام و جری از دماغ پینوکیو گرفتن و بالا اومدن و فرشته طبق قولی که داده بود بینیشو درست کرد

http://www.shiaupload.ir/images/64146994214049522724.jpg
وقتی تام و جری دلیل سفرشونو برای اونا تعریف کردند ،پینوکیو از اونها خواست تا به عموپورنگ مهربون بگه که:پینوکیو دیگه دروغ نمی گه و پسر خوبی برای پدر ژپتو شده و تام و جری هم قول دادن پیغامشو به عمو برسونند.شنل قرمزی هم به جنگل رفت و با یه سبد پر از تمشک های تازه و خوشمزه برگشت و روی سبدنوشت:عموپورنگ، من همیشه همون طور که شما دوست دارید از مادربزرگم مراقبت می کنم.طرفدار شما شنل قرمزی .
اینا رو نوشت و به دست تام و جری داد تا به دست عمو برسونند.تام و جری از اونا خداحافظی کردند و سوار ماشینشون شدند تا سفرشون به سمت بوستان دوستان پورنگ رو ادامه بدن
غروب شده بود ولی از حسنک خبری نبود!گاوها ماو ماو میکردند مرغ ها قد قد میکردند ...همگی گرسنه بودند تام و جری صداها رو میشنیدن ولی کاری از دستشون برنمیومد.
بالاخره صدای حسنک از دور رسید...حسنک قصه ما با یه ساعت که شبیه تخم مرغ بود از بوستان دوستان پورنگ برگشته بود.حسنک سریع غذای همه حیوونا رو داد و همینکه خواست ماجرای دیدن عمو رو برای مادرش ،کوکب خانوم ،تعریف کنه،تام و جری که اسم بوستانو شنیدن خودشونو به اونا نشون دادن .

http://www.shiaupload.ir/images/13058219255835353716.jpg
حسنک که نمیدونس از خوشحالی چیکار کنه اونا رو در آغوش گرفت و از اونا دعوت کرد که به خونشون بیان!کوکب خانوم که زن باسلیقه و تمیزی بود برای اونها ماست و پنیری که خودش درست کرده بودو آورد و بعد از حسنک،تام و جری از سفرشون گفتن.
کوکب خانوم که از حسنک و خواهرش،کبری،که بعد از تصمیم بزرگش خیلی دختر خوبی شده بود ،خیلی راضی بود از تام و جری خواست که سلام گرمشو به عموپورنگ برسونن و از برنامه خوب و آموزنده اش تشکر کنن و گفت که دعای خیرش همیشه بدرقه راه عمو هست.
یک مرداد:
کوکب خانوم صبح مقداری ماست و پنیر به تام و جری داد تا به دست عمو برسونن.
موش و گربه قصه ما توی راه به عمو و مهربونی هاش فکر میکردن و خوشحال بودن که بچه های امروز پای چنین برنامه هایی می شینند. بالاخره بعد از کلی ماجرا به بوستان رسیدن.
اونجا جک رو دیدن که با کلی کادو از خستگی خوابش برده... وقتی جک از خواب بیدار شد تام و جری فهمیدن که اون هم برای دیدن عمو اومده و بزقشنگی رو دیدن که هدیه حنا،دختری در مزرعه بود.

http://www.shiaupload.ir/images/51135915435955947302.jpg
اونا مشغول حرف زدن از عمو بودن که آقای نگهبان اومد و بهشون گفت که برنامه بوستان تموم شده و عمو در حال ضبط برنامه "استدیو پورنگ"هست وبا انگشت به طبقه دوازدهم ساختمون اشاره کرد.
جک فورا یه لوبیای سحرآمیز برداشت و توی خاک کاشت.چندلحظه ای بیشتر نگذشته بود که لوبیا بلند و بلندتر شد وتام و جری و جک تک تک ازش بالا رفتند.
از پنجره عمویی رو دیدن که سخت مشغوله کاره و اشک شوق تو چشماشون حلقه زد.عمو سرشو به طرف پنجره چرخوند

http://www.shiaupload.ir/images/32089382477774335714.jpg
تام..راجو..ویجی ببخشید تام..جری ...عمو...جک..همگی عمو رو در آغوش گرفتن و یکصداا شعر تولد رو برای عمو و خوندن و کادوهاشونو به عمویی دادن...عمو که خیلی خوشحال شده بود با مهربونی برای اونها دعا کرد و خدا رو شکر کرد که زحماتش هدر نرفته و گفت که:همین که شنل قرمزی از مادربزرگش پرستاری میکنه یا کبری مراقب وسایلش هست براش بهترین کادوهه و برای موفقیت اونا هم دعا کرد***
عموی خوب جوجه های رنگی تولدتون رو رنگی رنگی بهتون تبریک می گم و امیدوارم به همه آرزوهای رنگی و قشنگتون برسید.جوجوی شما:محدثه آقایی
از همه آجی های خوبم بویژه نرگس احمدی مهربونم و مریم آقایی که خیلی دوستشون دارم و سمیرا فکور عزیز و مینا اصلاح پور ناز و فاطمه و زهرا متقی مهربون که خیلی بهم لطف کردن واقعا ممنونم
سلام عمویی روزه نماززاتون قبول باشه.عمویی به خاطر همه چیز ممنونم.عمویی برنامه خیلی خوبه تورو خدا سر مشکلات فنی این قدر خودتونرو ناراحت نکنید عمويي ما دركتون مي كنيم مطمئن باشيد مردم هم اين كارو كوتاهي شما نمي دونند ولي متاسفانه براي برنامه شما اين اتفاق افتاد عمويي همه ي دختراتون دعا مي كنند تا ديگه اينجوري نشه اما عمويي از اونجايي كه شما خواسته بوديد تا ما زنجيره ي دوستيمون رو حفظ كنيم و همكاري داشته باشيم من و رويا و نرگس تصميم گرفتيم تا كار هفته نامه رو جمعي تر كنيم تا بقيه اجيا هم مشاركت داشته باشند اين جوري هفته نامه تكراري نميشه و بخش ها و ايده هاي جديدي اضافه ميشه كه اميدواريم خوشتون بياد .باز هم از اين كه ما رو شرمنده محبتتون كرديد ممنونيم
واما اجياي خوبم از همه شما درخواست مي كنم تا مطالبتون رو (نقاشي ،متن ادبي ،طنز، خاطره و.... )توي هفته نامه خودتون بذاريد تا با نام خودتون تو هفته نامه منتشر بشه اگر وقت زيادي نداريد مي تونيد با ايده هاي خوبتون به ما كمك كنيد راستي لطفا ايده ها و نظراتتون و زمينه اي كه مي تونيد همكاري كنيد رو بنويسيد كه منتظر نظرات خوبتون هستيم . اما خبرنگار تا ويژه برنامه ها مصاحبه ها و ...عمو رو منعكس كنه .كي خبرنگار ميشه؟فكر مي كنم با توجه به تعداد زيادي كه خداروشكر هستيم به ترتيب كارها به اشخاص داده بشه تا به شخص خاصي فشار نياد و همه مشاركت داشته باشند.ولي از اونجايي كه همه ما وقت كمتري طي سال تحصيلي داريم اكر عمو اجازه بدن هفته نامه با كيفيت بهتر و جذاب تر تبديل به ماه نامه بشه.ما دختراتون منتظر جواب شما هستيم عمويي!
مسابقه مسابقه
هركدوم ازماها حدود 300-400 تا عكس از عمو داريم ولي بعضياشو بيشتر دوست داريم (به هر دليلي)هر كدوم از شماها كه دوست داشته باشيد 1 يا 2 عكس كه بيشتر دوسشون داريد انتخاب مي كنيد و تو وب اجي روياhttp://www.roya-p.persianblog.ir/ خصوصي مي كنيد .مي تونيد دليل انتخاب خودتون و يا يك جمله به عمو و...حداكثر تا 2 خط هم زير ادرسي كه خصوصي كرديد بذاريد تا توي هفته نامه شركت بديم.منتظر عكس هاي زيباتون هستيم
"تسبیح دونه دونه بشمر 33 دونه لحظه ی خوب دعا به یادمون می مونه"یادش به خیر چه قدر منتظر این آهنگ می موندیم تا عمو بیاد و بهمون بگه"سلام"...مهمون خدا بودیم و این خدا بود که به ما هدیه داده بود.عمو هدیه ی آسمونی خداست،شک ندارم...
سال بعد روزه و نمازای دست و پاشکستمو برای اولین بار پیش خدا بردم همه دست پر رفتیم یادتونه قلبامون رو تو دستامون گرفتیم تا به خدا بدیم ازش می خواستیم تا مثل قلب هدیه ی سال قبلی به ما داده بود آبی بکندش.اولین سال روزه سخت بود ولی وقتی عمو خوند:"این اولین روزه تو مبارکه انشالله /به که چه نورانی شده هزار هزار ماشالله"ته دلم ذوق کردم که عمو داره به من می گه ،و حالا چه قدر روزه شیرین می شد.عمو خوند"بد نکنیم،دروغ نگیم،خوبی کنیم خیلی زیاد/نکنه دلی رو بشکنیم چون که خدا بدش میاد"با همون دل کوچیکمون تصمیم گرفتیم بشیم همون دختری که می گه.لحظه های آخر برنامه نزدیک افطار بود.چه کیفی می داد اگه با عمو افطار می کردیم هرچند عمو بود عمو همیشه بود ،وقتی که اولین نفر براش دعا می کردیم..
81 ،82 ،83خیلی زود گذشت با کلی خاطره خوب حالا نگران بودیم ...نگران اینکه نکنه عمو با این همه شیطنت گرسنه ش بشه .کلی خدا خدا می کردیم که خودش مراقبش باشه سال 84 بعد برنامه توی برنامه "جزر و مد"فرزاد حسنی پرواز عمو بهروزو به عمو تسلیت گفت و من مات از دقیقه های قبل برنامه....خدایا خودت به قلب مهربونش صبربده خدایا خودت اشکاشو پاک کن،خودت تو آغوشش بگیر و تسکینش بده.
پارسال عمو قرار بود بیاد "ماه عسل"و کلاس من دقیقا همون وقت بود ما مائده شروع کردیم به دعا کردن ...از خدا خواستم حالم بد شه!نیم ساعتی به کلاس مونده بود که رنگم پرید،سرم گیج رفت ولی ته دلم وقتی بابا گفت:"با این حال کلاس زبان نرو" چه قدر ذوق کردم ...چه قدر خدا رو به خاطر دل درد و سر درد شکر کردم!!چه قدر وقتی عمو تو برنامه گفت که تا چند لحظه بعد مهمونه ذوق کردیم که می دونیم .به جز برنامه عمو کمتر پیش میومد پای تلویزیون منتظر شروع برنامه باشم ولی وقتی رفتم جلوی تلویزیون و زدم شبکه3 مامان شک کرد و وقتی عمو اومد از همه چی با خبر شد .چه قدر عمو شبیه فرشته ها شده بود،با اون لب های خشکی که چه قدر دوستشون دارم...
شب قدر بود و نرگس خبر دست نوشت عمو رو بهم داد و من خدارو به خاطر همه مهربونی های عمو با چشم خیس خیس شکر کردم....
عمو دخترات هنوز هم نگرانند که نکنه سحر خواب بمونید ،آب کم بخورید،یا زیاد گرسنه بشید و هنوز هم دعا می کنند .دعا کردنم خودتون یادمون دادی...هدیه ی آسمونی خدا،التماس دعا

با یه پسر بچه صندلی بازی می کردی از اون بازیا که هر کی زود تر بشینه برنده است.منم تو برنامه بودمو بین بچه ها نشسته بودم داشتی می دویدی و دنبال یه صندلی خالی برای نشستن می گشتی تا برنده بشی و بپری و بگی "آخ جون برنده شدم" زود از جام بلند شدم تا بشینی.سریع نشستی و من بلند توی ذهنم فریاد زدم"عمو داریوش همیشه برنده است همیشه"
چند لحظه بعد یه چیزی شبیه کمد که چند تا کشو داشت بین من و شما که ایستاده بودی دیدم.با باز و بسته کردن کشو ها سعی می کردی صورت مهربونتو پنهان کنی و بعدش بهمون نشون بدی یهو نمیدونم کشو رو زیاد باز کردی یا چیز دیگه که چند تا لکه کبودی رو صورت فرشته ای شما ظاهر شد.ترسیدم فوری چند تا یخ ریختم تو پلاستیک تا بذارم روی صورتتون.نشستم و سرتون روی پام بود و من با دلشوره ی فراوون یخها رو میذاشتم تا کبودیا بهتر بشه کبودی ها خیییییییلی زود از بین رفت و من با تعجب نگاهتون کردم.لبخند زدی و دستامو گرفتی...از خواب پریدم چند وقتی بود که خوابتونو ندیده بودم واسه همین از این که ازم شاد بودید خوشحال شدم.
صبح رفتم وب آجی ژاله و کلی ذوق کردم که"عموداریوشمون چه قدر مهربونه که با این همه مشغله به فکر بچه های موسسه بوده و خدا رو هزار بار به خاطر مهربونی هایی که به عمو داده بود شکر کردم".شاد و خوشحال و ذوق زده رفتم و نظر گذاشتم و تا ارسال بشه نگاهم به چند تا نظر دیگه افتاد یهو شکستم...آخه چرا ؟چرا فقط بلدیم نیمه خالی لیوانو ببینیم ؟چرا یاد نگرفتیم خوبی ها رو هم ببینیم ؟
چرا قدمایی که با وجودشون دل کلی بچه شاد شد رو ندیدیم؟
به نظر بعضیا عمو اشتباه کرد ،نمی خوام از عمو بت بسازم ،به هیچ وجه،ولی بدونید کسی که ما مولای خودمون میدونیم،امام علی (ع)مهربونو میگم،ایشون یاد عمو داده دل بچه ها رو شاد کنه.پیامبر صلح و مهرونی یادشون داده با بچه ها بازی کنه و لبخند رو لبشون بکاره.بیاید فکر کنیم و یاد بگیریم چیز های خوبی هم توی زندگی برای دیدن هست.پس بخوایم که خوبی ها رو ببینیم.
پ.ن:آجیا ،فاطمه و حسن و بقیه بچه ی اونجا کمتر با دنیای بیرون آشنا هستن و بذارید بگم دوس دارن بعضی زیبایی ها رو ببینن که شاید دیدنشون برای ماها عادی شده.شما که از دل عمو خبر ندارید شاید قصد عمو همین باشه...
پ.ن:عمو دختراتون پشتتونند باور کنید...انتقادات حتی تند بعضی ها رو هم بذارید پای اینکه نگرانتونند.آجی ما عمو رو به خدا سپردیم مگه نه؟خدایا خودت مراقبش باش

امروز وارد اتاق مادر بزرگ که شدم صدای دعا رو از توی اتاق شنیدم .مثه همیشه براش دعا می کرد. سلام کردم و پریدم تو بغلش و با تمام وجود بوی گل مریم رو که فضا رو پر کرده بودو نفس کشیدم.همیشه گل مریم براش یاد آور کسی بود که از ته قلب دوسش داشت.
-سلام مامان بزرگ
- سلام عزیز دلم
- مامانی داشتید چی میخوندید؟ و با صدایی که پر از بغض بود گفت:زیارت عاشورا... اینو گفتو بغضش شکست...مثه قلب من
- مامانی ببخش ناراحتتون کردم.مامانی، مامانی عمو میخونه :"یه وقت نریزه اشکی مثه نم نم بارون /خدا کنه که هیچ وقت چشات نباشه گریون..."همون طور که با صدای بچگونم سعی میکردم صدامو شبیه عمو کنم با من خوند.شعر که تموم شد مثه همیشه از سجادش یه گل مریم برداشت و روی موهام زد و گفت:نه عزیزم ناراحت نشدم.دلتنگم...آخه امروز...
- بله مامانی یادمه امروز تولد بهترین عموی دنیاس همون که خیلی خوبه،خیلی مهربونه،همیشه میخنده...راستی چرا زیارت عاشورا می خوندید؟
- آخه عمو زیارت عاشورا خیلی دوس دارن.درست 48 سال پیش بود که توی سال گاو با آجی های گلم زیارت عاشورا رو به نیت شادی عمو خوندیم...امسال هم سال گاوه....عمو امسال 84 ساله شد....
همیشه وقتی از عمو حرف میزد چشاش برق میزد نمی دونم چرا شاید...
- مامان بزرگ بیا با هم شعر تولد عمو رو بخونیم
دسام تو دستش بود با هم شروع کردیم
"دست بزنیدو شادی کنید امشب شب تولده
تو باغ سبز زندگی یه غنچه گل واشده..."
اشک می ریختو شعر میخوند شاید فهمیده بود باید پرواز کنه...دساش سرد شد سرد سرد...ترسیدم ...مامان دریا، مامان دریا بیا.حال مامان بزرگ محدثه خیلی بده.مامانی تو رو خدا چشاتو باز کن به خاطرعمو.... چشای کم سوشو بهم دوخت.چشایی که ازم می خواست "مشق مهربونی"ی که عمو بهش یاد داده بودو نسل به نسل و سینه به سینه منتقل کنیم تا"آبی بودن"فراموشمون نشه ...مامانی نه...بریده بریده گفت:دست...علی ...یارت..خدا
نتونس شعرو تموم کنه و آروم چشاشو بستو رفت تا برای همیشه از توی آسمونا مراقب عموی مهربونی ها باشه.آروم در گوشش گفتم:مامانی برای همیشه مراقب بنده خوب خدا باش...برای همیشه...

سلام عمویی و آجی های گلم
من خوبم سورومورو گنده اینجام.با گرمی هوا چی میکنید؟
بابا بخندید تولد عمومونه .هوووووووووووووووراااااا
تولد بهترین عموی دنیا مبارک
خوش اومدی خوش اومدی مهربون
خوش اومدی خو ش اومدی عزیز جون
عموی مهربونم به دنیای خاکی خوش اومدی… هرچند که قراره تا همیشه آسمونی بمونی.
بابا جشنی گفتن آخه جشن بدون کیک میشه؟بفرمایید. نوش جـــــــان.
بچه ها ...آجیای گلم کی کیکو خورد میذاشتید عمو یه کم بخورن بعد آخه....خوب من که نمی دونم کی خورده ولی نوش جونش..بگذریم

حالا دس دس دس دس آها شله آها آها
- اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟؟
- تولد عمومونه
(آجیا این همسایمون بود یه کم اخلاقشون خوب نیس ....)
-گفتید تولد کدوم عمو؟
-عموپورنگ دیگه!!!!!!!!
- خوب زودتر بگید مام اومدیم
- بفرمایید
ساعت از 12 نیمه شب گذشته
نرگس:آجی محدثه چرا ناراحتی؟
- آجی چند دقیقه دیگه من از این شکلم در میام جوجو میشم!!!!!!!!!!
(در این قسمت از برنامه نویسنده به علت دیدن کارتون های شرک و سیندرلا و ذوق زدگی بیش از حد و علاقه وافر به جوجوی عموشون بودن به جوجه تبدیل شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
جیــــــــــک جیــــــــــــــــــک جیــــــــــــک جیــــــــــــــک جــــــــیک
جیــــــــــک جیــــــــــــــــــک جیــــــــــــک جیــــــــــک جیـــــــــــک
جیــــــــــک جیــــــــــــــــــک جیــــــــــــک جیـــــــــــک جیـــــــــک
4شنبه 26 مین روز از 12مین سال آرزوهای عموپورنگی...یه حس از ته قلب که میگه بالاخره میبینیش ...نزدیک 1 بود حرکت کردیم ...به امید خدا...2ونیم بود که رسیدیم ...ماشینو پارکینگ مترو پارک کردیمو و تصمیم گرفتیم با شخصی بریم..بابا دیر حرکت کردیم ...
-نگران نباش ...به امید خدا ...
از 3 گذشته بود که نزدیک جام جم شدیم...صدای قلبم ،اشک های بی امون،پاک کردن سریع اون ها،صلوات های زیر لب،دعا،اضطراب...خداجون کمک کن..عمو من نزدیک شمام...3و نیم بود که رسیدم...
-سلام اقا ببخشید آقای خلیفه کجان؟
-سلام برای چی؟چی کارش داری؟
-می خوام برم برنامه عمو!
نمیشه..سنت زیاده...
تورو خدا از شهرستان اومدم...گریه امون نداد...
گفتم که نمیشه ...5 میاد پایین ببینش...
آخه واسه چی؟
اصرار بیفایده بود برنامه رو همراه پدر و مادرایی که با دیدن میوه زندگیشون انگار دنیا رو بهشون دادن تماشا کردم...کارتون تموم شد اما روزنه ای از امید توی دلم سوسو میزد...خانم شما!-بله ؟من؟
-بله شما...هماهنگ شدید برید بالا...ساکت میرید و پشت دوربینم نمیرید..
آدرس رو نشونم داد و رفت...معجزه بود شک ندارم...با کلی وسیله سربالایی تندشو با چادر دویدم...دویدم...
س..س..لام ...سلام آقای ...هستن...من همون دختر هستم... هماهنگ شدم..ببخشید.اینجا آب نیست؟....
خیلی مهربون بودن برام آب آوردن و آدرس استدیو 12 رو نشونم دادن...پرواز کردم...
من وارد همون جایی شدم که عمو برنامه رو شروع کردن...به آقای آقاجانزاده سلام کردم...منتظر موندم تا برنامه تموم شه...
برنامه تموم شد...با کادوها و شیرینی وارد دکور شدم(دیگه اشکی نمونده تا برات گریه کنم فدای تو چشام...)...عمو عمو سلام ...سلام دخترم...عمو من محدثه آقایی نت هستم...
محدثه ..آقایی...گفتی از بچه های نتی؟ بله عمو جون..ببخشید اذیتتون میکنم ...نه این چه حرفیه دخترم؟!به همه سلام برسون..-
عمو جون بفرمایید...این کادوی منه عمو خودم درستش کردم...-آخه چرا زحمت کشیدید؟ اینم کادوی نرگس احمدیه! – ممنون
-عمو،ببخشید... شیرینیا یه کم خرد شد!
-اشکالی نداره ...من می خورم...
اشکالی نداره ...کلمه ساده و تاثیر گذار عمو....ممنون که این قدر مهربون آفریدیش...با ورود مامان باباها برای عکس گرفتن از فرصت استفاده کردمو از تخته،گچ و تخته پاک کن عکس گرفتم..زنگو پیدا نکردم نبود فدای سرش فدای تارمژش وقتی عمو که دنیای منه هست همه چیز هست ...اونا رفته بودن و من با عمو و 2-3 تا از همکارای دیگه عمو مونده بودیم...
عمو ببخشید میشه ...عکس بگیریم...بله حتما ...روی صندلی های فوق برنامه نشستن...برو عقبتر دخترم(حتی برای عکس گرفتن هم نمی خواستم برای لحظه ای از عمو دور شم)...ناخودآگاه گفتم:الهی قربونتون برم ..نمیدونم عمو شنیدن یا نه!!!و بعد کنار عمو ایستادم تا عکس بگیرم یکی از همکاراشون زحمت کشیدن...ممنون عمو لطف کردید ...
برای برداشتن ساک به عمو گفتم:عمو کمک نمیخواید؟..نه ممنون دخترم....عمو عید اروپایید ؟....بله اجرا داریم(موفق باشی بهترین عموی دنیا) مواظب خودتون باشید...-سربلند باشید...
آخ عمو ببخشید میشه یه چیز کوچولو برام بنویسید..باشه فقط عجله دارم...
-ببخشید عمو..
-آرزوی همیشگی من ...سلامتی.
-.ممنون عمو
وسایلمو جمع کردم...پشت سر عمو قدم برداشتم...دوست داشتم تک تک قدم هاشو بوسه بزنم ...عمو بوی بهشت می داد....مطمئنم ....برای حرف زدن دنبال بهونه می گشتم...حالا راهو بلد نبودم و این بهترین فرصت بود...و شاید آخرین کلمات...عمو از کدوم طرف باید برم؟
-از این طرف...
ممنون فقط عمو...شما چه شبکه 1 باشید چه 2 برای ما همیشه یکید!!!!!!ممنون دخترم...
از عمو دور شدم ..جسمم نه قلبم...خیلی سخته احساس کنی داری از هوایی که عطر نفسای عمو عطر نفس بنده خوب خدا توش موج می زنه دور شی...
-محدثه دیدی عمو رو؟
-بله...براتون تعریف می کنم...بابا صبر میکنید عمو رو ببینید الان میان..
-باشه
مثل همیشه...گرم و مهربون با پدرم دست دادن
-ممنون و تشکر
خواهش میکنم...عمو گفتن:محدثه خیلی دختر خوبیه...همیشه به حرف بابا گوش کن
-چشم(این لحظات روی ابرا بودم)
با بچه ها عکس گرفتند و من هنوز جرات خداحافظی نداشتم...عمو راستی مائده گفت:تا وقتی برگردید دلمون برتون تنگ میشه...
-ولی مهم اینه که کارمون تکراری نباشه و حرفی برای گفتن داشته باشیم...
عمو...خیلی.مواظب خودتون باشید...
(تا آمدم که با تو خداحافظی کنم/بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آجی های نازم سلام
از همه شما ممنونم که برام دعا کردید ایشالله همه اونایی که آرزو دارن عمو رو ببینن هر وقت که خیره ببینند منم دعا میکنم...
من تصمیم گرفتم اگه شما ها موافق باشید برای تشکر از خدا و عمو روزی ۸۹ تا صلوات برای سلامتی و شادی عمو و مامان گلشون بفرستیم موافقید ؟
دووووووووستون دارم عکسارم اگه وقت کردم میذارم
من دنبال قالب وبلاگ عموپورنگی هستم میشه کمکم کنید؟
به نام آنکه تو را از گل نه از خمیره احساس آفرید....
این بار هم از تو می نویسم ...از تو که با درس های متفاوتی از تو که همیشه تکی...زیباترین آرایه خدا روی زمین سلام ...
به راستی برای تشبیه مهربانیت کدام مشبه به را می شناسی که مهربانیت شبیه مهربانی خداست...عموی مهربان من سلام...
به راستی فرجه قلب تو چیست که با رادیکال مهربانی توان بدی ها را ساده می کنی و با قدر ومطلق قلب مهربانت قرینه هر بدی را مساوی خوبی قرار می دهی؟؟
قبلاها معلممان می گفت:"آنزیم ها پروتئنی هستند ...."ولی به گمانم جنس آنزیم ها ی عموی خوب من که همیشه بدی ها را تجزیه می کند باید از نور باشد و حال اگر نور و بدی هر دو قطبی باشند به کمک کاتالیزور بخشش واکنشی این بار نه همراه نور که همراه عشق رخ میدهد.
خوانده ام انحلال پذیری به گرما نیز بستگی دارد و در دماهایی معین است که محلول سیر شده،سیر نشده و فرا سیر شده پدید می آید...پس بار خدایا!جنس خون من از چیست که از مهربانی های بنده مهربانت هرگز سیر نخواهد شد؟؟؟؟؟
آجی های مهربونم سلام!
این متنو فصل امتحانات که ذهنم مشغول درس و شباهت و یا تفاوت اون ها با عمو بود نوشتم.امیدوارم خوشتون اومده باشه.
قبلاها زنگ زیست دبیرمون درباره ویتامین ها حرف میزد نوبت ویتامین Dکه شد همه دوستام برگشتند به من نگاه کردند!!!می خواست به دبیرمون بگم که راه جذب ویتامین D برای من و آجی های گلم از راه تلویزیونه!!!!
زنگ فیزیک فرمول w=d.fبود کلی کیف کردم!!!!!!!
عمو باور کنید من سر کلاس درسا رو خوب گوش میکنم اینا چاشنی درسه!
عمو:ایشالله کارنامه ات رو که دیدی طعم این چاشنی رو خوب حس می کنی!!!!!
عمووووووووووو! دوست دارم
التماس دعا
یک سال گذشت ...یک سال از بی تابی من برای رفتنت گذشت...انگار همه با هم بنای رفتن گذاشته بودید...می خواستم نزدیکت باشم،بپرم تو بغلت و بگم :قلب من برای تحمل دوریت خیلی کوچیکه ....با یه بغض سنگین شماره خودم رونوشتم و خصوصی کردم...تا اینکه بعد از چند روز شماره ات رو دیدم.تاسوعا بود...زیارت عاشورا می خوندم ،اشک میریختم و خدا رو به حضرت ابوالفضل(ع) قسم دادم که برگردی ...
عصر بود بالاخره بعد از یک ساعت گوشی رو برداشتی...خدایا...وسط حرفام بغضم شکست ...الهی که من قربونت برم ...خیییییییلی دوست دارم ژاله ...ژاله مهربونم....آرومم کردی و گفتی که قراره بعد از چند وقت دوباره برگردی ...حالا رو ابرا بودم....باورم نمی شد...و قلب کوچیکم خوشحال بود که هستی...که می مونی
عموی مهربونم و اجی های گلم سلام
فرارسیدن ماه محرم رو به همتون تسلیت می گم .
ممنون که تو این مدت کنارم بودید و با نظرات قشنگتون دلگرمم می کردید.ببخشید اگه نمی تونم جواب همه نظرات رو بدم.دی ماه داره از راه می رسه و بوی امتحانات هم که کاملا به مشام میرسه.توی ماه آذر هم که روزی یکی دوتا امتحان حتما داریم.
عمو داریوش مهربونم و مامان فاطمه عزیز قد آسمونا دوستون دارم.
آجی ژاله خییییییییییییییییلی دوست دارم.از خدا می خوام تو زندگی و درس موفق باشی .
آجی نرگس مهربون،آجی سمانه ناز،آجی مائده،آجی مریم،آجی صباح ،اجی مهدیه و آجی خاطره و همه آجی های مهربونم همتون رو از ته قلب دوست دارم.ببخشد اگه کسی رو از قلم انداختم.
برای همه آجیا به خصوص اونایی که امسال کنکوری هستن تو این شبا دعا کنید.
اگه میشه برای همه مریضا و همه بچه هایی که تو بیمارستان هستند هم دعا کنید.
التماس دعا
با شمام!!!!....وای از این حرف که دل سنگو آب می کنه....خدایا!نزدیکای صبح بود که خوابتو دیدم...خواب دیدم دوباره برامون نوشتی ...
خیلی خوشحال بودم توی خواب دستمو بلند کردم طرف موس تا ادامه متنتو بخونم متنی که با دستای خودت برامون نوشتی ....از خواب پریدم...سرمو بردم زیر پتوم تا ادامه خوابمو ببینم...خوابم نبرد...با دقت که گوش کردم صدای بارونو شنیدم...اسمون شهرم هم پابه پای من گریه می کرد من اشک میریختم و باهات که بیش از هر وقتی دوریتو حس کردم حرف می زدم و چه قدر سخت و سنگین بود....به هق هق افتادم...همیشه موقع بارون فکر می کردم همراه هم داریم شعر"بارون" رو می خونیم ولی...ولی این بار تنهای تنها بودم...بی تو حسی برای خوندن نداشتم از پشت پنجره بارون رو نگاه کردم...به تنهاییم فکر کردم...خدای من!خدای بارون...خدای من...از من ناراحته؟...دیگه نمی خوام تو قلبش باشم ...من برای قلبش پاکش خیییییییییلی کمم ...ولی نمی خوام از دستم ناراحت باشه...به کدامین گناه دارم مجازات به این سختی رو می دم؟؟؟؟؟؟؟نمی دونم ولی ازت می خوام که منو ببخشی...منو ببخش...
اگه تورو دوست دارم خییلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمرم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه واسه چشای تو خییلی کمم
"تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم"
منو ببخش اگه برات می میرم و زنده می شم
اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده می شم
منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیتو نه به شبو و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه تو رو می خوام فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم
اگه تورو دوست دارم خییلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش
(مریم حیدر زاده)
پ.ن.1:اجی مهربونم سلام....ولادت هشتمین اختر تابناک اسمان امامت رو به تک تکتون تبریک می گم و از ضامن اهو می خوام که حاجاتتون رو براورده کنه
پ.ن.2...خیلی سخته...نمی دونم شاید این دوری لازم بود...تا دقت بیشتری توی نوشتن کامنتام داشته باشم...فکر این که یه قلب آسمونی رو شکسته باشم برام دیونه کنندست...
پ.ن.3:عموی خوبم!نمی دونم از دست من ناراحتی ؟اگه این طوریه منو ببخش ... ازت خواهش می کنم که منو ببخشی قول میدم بشم همون محدثه ای که می خوای...من چند ساله که دیگه سعی می کنم درباره مسائل خصوصی زندگیتون دخالت نکنم...درباره ازدواج...ماشین....خونه....برام مهم نیست که کفشتون رو چند خریدید! برام مهمه که پول دارترین ادم هم نمی تونه تکه ی کوچکی از قلبتونو بخره...مواظب خودتون و قلب مهربونتون باشید...
به نام خالق فرشته ای از جنس نور و مهربانی
حدود یک سال و نیم پیش بود که با کمک بهترین دوستم این وبلاگ رو ساختم.داشتیم درباره ادرس فکر می کردیم و به این نتیجه رسیدیم که بذاریم:love-amoo.blogfa.com بعد نوبت وارد کردن اسم نویسنده بود ازم پرسید چی بنویسم؟
من اسم "دریا" رو خییییییییلی دوست داشتم و همچنین اسم خودم رو...اسمی که بعد از دین فرشته ی مهربونی ها به خدا نوشتم که:"خدایا!ممنون..ممنون که منو با یه فرشته همسخن کردی و من شدم همون"محدثه"ای که معنای اسمش همسخن فرشته هاست..."
به دوستم گفتم:" می دونی که من هم اسم دریا رو دوست دارم هم اسم خودمو ولی.... بنویس "دریا" و من شدم "دریا"..."دریا"یی که با "محدثه" هیچ فرقی نداشت حتی ذره ای...ولی از این به بعد می خوام خودم باشم...نه ...نه من خودم بودم،هستم و خواهم بود...این رو هم اون فرشته به من یاد داد ....عموی خوبمون.
و حالا من خوشحالم که این صفحه برای من به عنوان دریچه ای شده است...دریچه ای به روی دوستی های تازه!صفحه ای که باعث شد تا خواهرانی مهربان و به خوبی گل پیدا کنم که همیشه ارزویش را داشتم.
محدثه ارزومند ارزوهای سبز همه ی فرشته های روی زمین.
پی نوشت 1:سلام.تولد حضرت معصومه (س) و روز ملی دختران رو به تک تک ابجی های خوب و مهربونم تبریک میگم.راستش رو بخواید چند وقتی بود که می خوستم این اپ رو بنویسم ولی هر دفععه به دلیلی نشد و حالا خوشحالم که در روز مبارک این متن رو نوشتم.
پ.ن.2:در حدیثی از پیامبر (ص) خوندم که فرمودند: حضرت فاطمه(س) سرور بانوان جهان اند.
خداجون ممنون که یکی از لقب های ایشون اسم منه.کمکم کن لیاقتش رو داشته باشم.
پ.ن.3:از همتون که درباره آپ قبلیم نظر دادید ممنونم تک تک نظراتون به من انرژی دادند.
دست علی(ع) یارتون خدا نگهدارتون
تو قلب من می مونه امید دیدارتون
به جزیره کیش سفر کردیم سفری به جزیره آرزوهایم ......
در محوطه فرودگاه که دیدمت این تو بودی که دست امیرمحمد را گرفته بودی بلند فریادزدم:"امیر.....امیر محمد...." محوطه شلوغ بود . صدای من را نشنیدی و این من بودم که صدای مادرم را شنیدم:" آروم باش قول می دم بریم ببنیش گریه نکن " و من به پهنای صورت اشک می ریختم.
"به سوی تو به شوق روی تو طرف کوی تو سپیده دم آید مگر تو را جویم بگو کجایی؟
نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ؟"
چرا دنبالت ندویدم ؟؟؟؟؟؟؟ چرا قدم گاه هایت را بوسه نزدم ؟؟؟؟؟ در همین فکر ها بودم که نیم ساعتی گذشت به سالن "پرواز های داخلی " رفتیم خدایا اشتباه نمی کردم (عمو تی شرت آستین کوتاه با راه های سبز و سرمه ای با شلوار سفید پوشیده بود) با مادر و برادرم به سویت آمدیم .بی اختیار اشک می ریختم
"کنار هرقطره اشکم هزار خاطره دفنه"
با شدتی صف نا پذیز ...دیدمت ......خدایا!.....
- سلام.... چرا گریه می کنی؟؟
- آخه باورم نمیشه عمو!!!!!!!!!!
-حالا برو اشکاتو پاک کن بیا این جا بشین (تن صدای مردانه و مهربانت هنوز توی گوشم است)
"از سخنان گرم او آب شدم ز شرم او وز سخنان نرم اوآب شود سنگ ها"(مولانا)
چه قدر مودبانه با مادر و برادرم سلام و احوال پرسی کردی و اشک های من که انگار آمده بودند تا فقط بگویند"حالا که او در چشم توست دیگر جایی برای ما نیست" و چه زود متوقف شدند نزدیکت نشستم .تنها شاید 20 سانت اسم وسنم را پرسیدی خدا یا چقدر این بنده را مهربان و متواضع آفریدی.... من پاداش کدام کار خوب را می گرفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جرات نگاه کردن به چشم های پاکی که برای سجاد اشک ریخته بودند را نداشتم به کیش می آمدید
- برو دوربینو بیار عکس بگیریم
(این بنده از دل من هم خبر داشت) دوربین روشن نمیشد و تو مثل یک عموی مهربان خالصانه برای روشن کردنش تلاش کردی و لی نشد که نشد(باتری دوربین تمام شده بود)این بار نوبت دوربین فیلم برداری بود مادرم فیلم گرفت فیلمی که هر گز در دوربین ضبط نشد(به قدری هول بودم که دکمه record را نزدم ) ولی قلب من تک تک لحظه ها را ضبط کرد
- ساعت 6 بازار الماس منتظرتون هستم امروز و فردا برنامه داریم
- حتما میایم
و بعد از چند دقیقه خدا حافظی کردیم.
آن روز به دلایلی به برنامه نرفتیم(دیر حرکت کردیم) و تصمیم برآن شد تا فردا به دیدارت بیایم.صبح به بازار پردیس رفتیم .خدایا باز هم عمو!!!!!!!!!!!
- سلام دختر گلم (به پدر و مادرم هم سلام کردی و با مهربانی خاصی با پدرم دست دادی)
- سلام عمو(می خواستم فریاد بزنم سلام مهربون ترین عموی دنیا انگار باز هم زبانم بند آمده بود)
- خب دیروز اومدید؟
- نه عمو نشد
- پس امروز منتظرتون هستم!
- چشم حتما میایم!
و بعد خداحافظی کردیم.
"دختر گلم" خدایا تن صدای مهربانش لحظه ای از خاطرم نمی رود حتی تک تک کلماتش را هم یادم است.
به بازار الماس (محل برنامه) رفتیم 12 سال داشتم با اشتیاق ردیف اول نشستم که سربازی گفت"برو عقب بچه های پشت سرت نمی بینند" منم رفتم ردیف دوم!!!!
ساعت حدودا نزدیک 6:10 بود که آمدی همه دست زدند.خدایا...تو چه آفریده ای تبارک الله و احسن الخالقین."این کیست این ؟این کیست این؟این یوسف ثانیست این؟"(مولانا)
جمعه بود برنامه را با یاد خدا و صلوات و دعا آغاز کردی و برنامه را بیمه کردی.برنامه عالی بود .امیر محمد باز هم با شیرین کاری هایش لبخند را بر لبمان کاشت.اول مسابقه پسر ها بود و بعد دختر ها.برای انتخاب به میان صندلی ها می آمدی. نوبت مسابقه دختران که شد آمدی ردیف اول بعد دوم.... ایستادم.
-سلام عمو
-سلام برو بالا(روی سن)
و من متعجب نگاهت کردم
اسم همه را پرسیدی .(قد سن من نسبت به بقیه بلندتر و بیشتر بود) نوبت من که شد گفتی:"فلفل نبین چه ریزه درشتاشو صوا کن" و سالن غرق خنده شد....
مسابقه ما این بود که باید بله را نه و بر عکس می گفتیم
سوالت هنوز یادم است .پرسیدی:"وقتی از بیرون میای لباسات رو مرتب می ذاری رو چوب لباسی؟"
و من محکم گفتم:"نه"
- پس چی کار می کنی؟
- هیچی همین طوری هر کدوم رو می اندازیم یه طرف!!!
با صدای بلندی سرم داد کشیدی هرگز عصبانی ندیده بودمت تر سیدم به طوری که خم شدم و تو نزدیک شدی به قدری ترسیدم که فکر کنم پشتم با پاهایم زاویه 150 درجه ساخت و ناگهان جیغ بلندی کشیدم. سالن از خنده منفجر شد.خندیدی و من متعجب نگاهت کردم بعد از اتمام مسابقه جایزه ای به ما دادی(یک پازل)که برای من یک یادگاری با ارزش است برنامه تا ساعت حدود 9:30 ادامه داشت..... ومن دیگر از نزدیک ندیدمت .....
23 آذر ماه به خانه عشق سفر کردی سفری که به گفته خودت "تولدی دوباره "بود و ما چه قدر دلتنگت بویم تا دوباره برگشتی با لباس سفید فرقی با فرشته ها نداشتی بلکه زیباتر از آن ها بودی و شدی حاج عمو داریوش ما!یادش به خیر کلاه سرت می گذاشتی .
21 خرداد 86 را هرگز فراموش نمی کنم حلقه به دست برایمان برنامه اجرا کردی .حلقه ات زیبا بود وحالا دست های مردانه و مهربانت را که رادیوی خراب مادر بزرگ را درست کرده بود زیباتر از گذشته شده بود.نمی دانم چرا بغض کردم . و در دل گفتم:"خوشبخت شی عزیزم خداکنه مثل خودت مهربون باشه"
داشتم از برنامه ها می گفتم:یادش به خیر !وقتی پورنگ بچه بود که با بودن مادربزرگ شما شیرین تر هم می شد. فنجون داغ هم داشتید دکور خییییییلی زیبایی بود. تا این که گفتی می خواهی بروی تا بهتر شوی بهترینم!هرگز یادم نمیرود که چه قدر گریه کردم آخر می دانستم:
" بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم ؟بی تو به سر نمی شود
(مولانا)
باید برای امتحان هندسه فردا درس می خواندم ولی ...
گریه می کردم عکس هایت را در آغوش می گرفتم با تک تکشان حرف می زدم .خدایا !من توان دوریش را ندارم وچه قدر سخت گذشت بر من و تمام کسانی که عاشقانه دوستت داریم.
با "شبکه کودک پورنگ" آمدی دکور شاد و زیبایی بود درست مانند یک شبکه کودک کوچک .....خاله ریزه یا آقای سهیلی و تمام کسانی که زحمت کشیدند تا 90 قسمت عالی روی آنتن برود. وباز هم بنای رفتن گذاشتی بعد برنامه با اشک وضو گرفتم و نماز خواندم و بهترین ها را برایت خواستم . چه روز هایی بودند بی تو و با امید آمدنت روز ها را سپری کردن تا بعد از 124 روز و 20 ساعت دوباره از قاب کوچک تلویزیون مهمان خانه هایمان شدی.
و حالا شده ای معلم "کلاس فوق برنامه" و من می خواهم فریاد بزنم:"تو یکی از بزرگترین معلمان زندگیم هستی تویی که صادق بودن دوست داشتن و پاک بودن را یادمان دادی و یادمان دادی هرگز فراموشش نکنیم مهربانی را که همیشه به یادمان است"
آی با کلاه آسمون خدا ب به نام او مهربونه خدا
سلام سلامی به پاکی صداقت ناب کودکانه
در خاطره هایم به دنبال تو می گردم غافل از این که تو سازنده تک تکشان هستی....خاطراتی که کودکیم را ساخت و نوجوانیم را......
کاملا یادم است رمضان سال 81 بود که خدا رحمت و مهربانیش بیش از پیش نشانمان داد خدا تو را به ما داد به تمام کسانی که نمی خواستند پاکی و صداقت را فراموش کنند.گفتی :"من پورنگ هستم ....پورنگ تنها یک واژه بود ولی با تمام واژگانی که می شناختم فرق داشت .واژگانی که من می شناختم تنها 1 معنی داشت ولی پورنگ که بعد ها کودکی از مشهد واژه عمو را روی آن گذاشت و حالا بعد از 7 سال ما تو را به این نام در رویا ها و خیال خود و در قلب خود صدا می کنیم معنایی به وسعت دریا داشت شاید در فرهنگ لغت دهخداو معین و هیچ فرهنگ لغت دیگری معنی درستش را نتوانیم پیدا کنیم زیرا معنی آن با تار و پود ماگره خورده است .در ذهن و قلب ما معنایش یک دریا مهربانی صداقت کودکی خیلی معانی دیگرست که شاید تا آخر دنیا هم بشر قادر به یافتنشان نباشد.
یادش به خیر !"اردک تک تک" را می گویم ....نماهنگش مثل حالا با رایانه طراحی نشده بود ولی در دل مانشست و این مهم بود ...این توبودی که برای اردک و لک لکی تنها شعر خواندی و در آخر هیچ کدام تنها نبودند....در قندون لب خندون و این من بودم که عاشق این قسمت از شعر شده بودم"یک وقت نریزه اشکی مثه نم نم بارون خدا کنه که هیچ وقت چشات نباشه گریون یادت باشه همیشه که خنده گل قنده شیرین میشی شیرین تر اگه لبات بخنده"بچه ها زنگ هم میزدند" سجاد " تنها یکی از آن ها بود زود رفت ولی یادش همیشه در ذهن ما میماند هر چند او الان هم برنامه ات را می بیند سر آرامگاهش رفتی و اشک هایت را روی سنگ قبری سرد ریختی ما هم آرام آرام اشک ریختیم ......صدابردار صدایت را هم عوض می کرد و دختری که پشت خط بود مادرت می شد و تو می شدی بچه بازیگوشش و لبخند ها بود که روی لبمان می کاشتی ...یاد نماهنگ "مامان بابا" افتادم یادش به خیر!گلیجان پسر بازیگوش لاهیجانی که چقدر شیطنت هایش را دوست داشتیم بازی هایتان هم یادم است پسر تپل و بامزه ای که سیب می خورد و انرژی میگرفت یا مورچه خوار دکورتان هم عوض شد تلفنی که شبیه تاب بود که چقدر دوستش داشتم و هر بار که تب می خوردی قند توی دلمان آب میشد دکور بعدی شبیه پازل بود یک مداد تراش و ببلی از ببلستان آمد من بی اندازه دوستش دارم او به شهرش بازگشت ولی ما همچنان در شهر کودکی به سر می بردیم .....
امیر محمد آمد او هم صادقانه حرف زد و با شیرین کاری هایش در دل ها نشست .دیگر طاقت ندیدن یک قسمت از برنامه را هم نداشتم پنجم ابتدایی بودم چه سالی بود یادش به خیر!آزمون تیزهوشان داشتم خیلی تلاش کردم تلویزیون که اصلا مگر موقع شام ولی همه قسمت های برنامه ات را دیدم باورت نمی شود حتی موقع کارتون سر میز تحریرم می رفتم و تست می زدم ولی با صدای تیتراژ کارتون به سوی تلویزیون پرواز می کردم ...نتایج آمد و من قبول شدم آن سال یک دوست خوب هم پیدا کردم دوستی که فراتر از یک دوست است وداین عشق بی ارتباط با او نیست ...هرگز یادم نمیرود کف اتاق نشسته بودم و خالصانه از خدا دیدنت رو خواستم و چه زود مستجاب شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دختر عمو های گلم سلام
اول حلول ماه مبارک رو تبریک میگم.
دوم :این بخشی از خاطرات منه که ادامش رو تو قسمت های بعدی میگم.
سوم :این وب شیوا جونه که ختم قرآن به نیت شادی روح عمو بهروز هر کی میخواد به وب زیر مراجعه کنه
http://amoojoon1352.blogfa.com/
![]()
به نام خدای خوب و مهربون
دختر عمو ها و پسر عمو های گلم سلام 
دختر عمو و پسر عمو ها همون طور که میدونید امروز یه روز خیییییلی خاص برای ماهاست
تولد بهترین عموی روی زمین
اینم آخرین مهمون فقط عمو مونده که صاحب تولده
خوب همه اومدند
هورا عمو هم اومد
وااااااااااااییییییییییییییییییییییییییی سلام عمو داریوش جووووووووون
خوبی عمو جووووووووووونم؟ خوبید دختر عموها و پسر عمو های گلم؟
(خب حالاهمه حاضرید 1.2.3 ..........................)
عمو جوووووووووووووووووون تولدت مبارک

هووووووووووووووووووررررررررررررررااااااااااااااااااا

همه خوبید دلم براتون یه ذره شده بود بگذریم .......................
خوب حالا میرسیم به قسمت شیرین تولد
آفرین !!!!!! کیک ها


اینم یکی دیگه

عموی گلم کیکتون رو فوت کنید
هووووووووووووووورررررررررررررررررااااااااااااااااااااااا
آها شله آها
...
![]()
حالا نوبت کادو ها


اول کادوی مشترک: 36 زیارت عاشورا
![]()
کادوی شما هام که معلومه نظرات قشنگتون وکادوهایی که من خبر ندارم و اما کادوهای خودم




آره واسه خود خود خودتون ..... فقط ازش مواظبت کنید نه این که مال منه چون خودتون توش هستید
وایی این کادوی کیه؟؟؟؟؟؟؟

عمو جون یکی از دختر عمو ها این گل ها رو آورده

شکلات که همتون دوست داریبفرمایید

عمویی و دختر عمو ها و پسر عموها حاضرید عکس بگیریم:
بگید سیب:

واییییییییی چه قدر خوشگله
نگاه کنید انگار این پروانه هم متوجه یه گل به نام عمو داریوش مهربون اینجا شده

عمویی می خوام ازت به خاطر همه چی تشکر کنم به خاطر همه چی همیشه عاشقانه دوستت دارم.....
و حالا نوبت عکسای خوشگل عمو داریوش گلمون:

و تقویم عمو:


و در آخر از همتون ممنونم که اومدید

به نام خدا
دختر عمو ها و پسر عمو های گلم سلام
وااااای که چه قدر دلم براتون تنگ شده بود همتون خوبید ؟میخوام برم سر اصل مطلب:
همون طور که خودتونم می دونید 1 مرداد تولد بهترین عموی روی زمین عمو داریوش گلمون نزدیکه به همین خاطر من تصمیم گرفتم
به همین مناسبت یک کادوی دسته جمعی به عمو بدیو و اون هم اینه که به نیت سلامتی عمو و خانواده گل عمو جون (مخصوصا مامان فاطمه گل) 36 تا زیارت عاشورا بخونیم(آخه تو یک مصاحبه خوندم دعای مورد علاقه عمو جون زیارت عاشورا ست) به این ترتیب که 36نفر هر کدوم 1 زیارت عاشورا بخونند تا مجموعا بشه 36 تا.چه طوره ؟>موافقید هر کی میخواد شرکت کنه حتما بیاد و توی نظرات بگه.
از همتون هم که توی این مدت تنهام نذاشتید و با نظراتتون دلگرمم کردید ممنونم از جمله کامیلا جووووووون و آقا رسول که کامیلا جووونم زحمت آپ قبلی ر هم انجام دادند.ژاله جووووووونم که خییلی مهربونه مهدیه جون و..........
راستی تو این چند روز دعا برای دختر عمو های کنکوریمون هم فراموش نشه
دست علی یارتون خدا نگهدارتون

سلام سلام به تمومه دوستان!
خب خدا کنه همتون خوب باشین!
خب قبله هر چیزی میخوام عکس های عمو رو که پیدا کردم بذارم!
بعد کلی حرف دارم!!











* به نام خدای مهربونی که عمویی به این خوبی برامون آفرید .*
سلام یه سلام به گرمی تابستون ما ها که از وقتی شروع شد که عمو جووون اومد
تکان دست های بی قرار چشم هایی چشم به راه یک شاخه از نیلوفر سبز دعا یک کاسه آب و چند برگ سبز بدرقه عمو پورنگ خوب و دوست داشتنی
عمو پورنگی که دنیایش یک جعبه مداد رنگی است سبز قرمز زرد صورتی و..... رنگ هایی شاد که هرروز نقش و نگار تازه ای را بر صفحه سفید دفتر چه خاطرات ذهن کودکان رقم میزند از ماهی قرمز تنگ بلور تا دنیای تاب و عروسک ها گاه به شیرینی آب نباتهای چوبی فصل کودکی و گاه به ترشی طعم آلوچه های بهاره و حتی به خوشمزگی گیلاس های قرمز تابستانه ............
یادتونه وقتی داشتیم این متن رو از روزنامه جام جم میخوندیم چه قدر گریه کردیم چه قدر از خدا خواستیم که برنامه عمو شروع بشه. خب حالا عمو اومد عمو اومد با یه بغل پر از برنامه های خوب و تازه .وای که چه قد دلم واسه عمو ی گللللللللللللم تنگ شده بود .
دوشنبه یهو تلویزیون رو روشن کردم بعد دیدم عمو برنامه داره انگار دنیا رو بهم دادند (البته عمو کل دنیای منه). الهی قربونش برم چه قد برنامه هاشون قشنگه من یکی که واقعا خسته شده بودم از بس که تو این مدت که عمو نبود خبر های راست و دروغ شنیدم کله ام داشت سوووووت میکشید .یکی میگفت قراره برند شبکه دو یکی میگفت ممنوع التصویر شده . داشتم دیوونه میشدم .راستی ببخشید واقعا از همتون معذرت میخوام که این قدر اپم طول کشید . حالا میخوام واستون یه شعر بنویسم . امیدوارم خوشتون بیاد (البته این شعر رو خانم عرفان نظر آهاری سرودند به نظر من این شخص که شعر درباره اش هست عمو ی نازمونه )
**او صورتش را قرض کرده**
من یک نفر را میشناسم
که کودکی را قورت داده
او شکل یک ادم بزرگ است
اما خودش عین تو ساده
***
او صورتش را قرض کرده
چون صورتش مال خودش نیست
او با خودش هم فرق دارد
انگار همسال خودش نیست
***
او توی جیبش گاهی اوقات
شیرینی و گل میگذارد
توی دلش هم تا بخواهی
شعر و خدا و نور دارد
***
چشم های او لو داده او را
چون چشم هایش شکل تیله است
لبخند هایش خنده دار است
از بس که او بی شیله پیله است
***
وقتی که می خندد نگاهش
قل می خورد این جا و ان جا
اون می رود دنبال چشمش
در لابه لای دست و پاها
***
شاید کمی قدش بلند است
یا یک کمی پایش بزرگ است
اما دلش اندازه ماست
او ارزو هایش بزرگ است
حالا یک داستان :
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کردکه خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد ازتخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد .
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . متاسفانه بد ترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دست رفته بود .
از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد ................ فریاد زد :"خدا یا چه طور راتضی شدی با من چنین کاری بکنی ؟"
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید . کشتی ای آمده بود که نجاتش دهد
مرد خسته از نجات د هندگانش پرسید :شما از کجا فهمیدی که من اینجا هستم ؟
آنها جواب دادند:ما با علائمی که با دود می دادی شدیم
پس به یاد داشته باش اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.
راستی از همه شمادوستای خوب و گلم ممنونم که با نظرای خوبتون منو شرمنده کردید :اول از همه میخوام از کامیلا جووووووووووووووووون تشکر کنم که تو ساختن این وبلاگ خیلی خیلی به من کمک کرد بعد از دختر عمو های گللللللم:
ژاله جون که خیییییییلی دوستش دارم .و سحر جوووووووون مهربون مهدیه جووووووووونم که خییییلی گله رامینا نازم شیما جووووووووووووووووووووون الهه خانم گللللللللللللم و............................... همتون رو خییییییییییییلی دوست دارم .
بچه ها شاید این اخرین اپم تا عید باشه دلم برای همتون تنگ میشه و از همتون میخوام فراموشم نکنید و سر سفره افطار واسه عمو و من و همه طرفدار ها دعا کنید منم همتون رو دعا میکنم
خب حالا همه دستا رو به اسمون میخوایم دعا کنیم:
اول میخوام از خدا خوب و مهربون به خاطر یه فرشته که خیلی دوسش داریم تشکر کنم
خدا جووووون پیامبر مهربون ما فرمودند :بعد از سلامتی بهترین نعمتی که خدا به بنده ها میدهد لبخند است
ازت میخوام که عمو و امیر محمد و خلاصه همه دست اندر کارهای این برنامه همیشه سالم و سر حال باشند و بعد این که گل لبخند روی لب همشون باشه الهی امین
خدای خوبم ظهور امام زمان رو نزدیک کن الهی امین
امین یا رب العالمین
عموی گلم بفرمایید کیک هاتون رو میل کنید نوش جونتون چند تای دیگم هست
عمو جون ببخشید اگه کوچیکه
ببر ببر کیکو ببر به مام بده تو هم بخور
و حالا نوبت دادن کادو هامونه این کادو من امیدوارم خوشتون بیاد هووووووووووورا هورا عمو تولدت مبارک



بچه ها باورتون میشه این عمو در ۳۴ سال پیشه الهی که من قربونش برم. میگن بچه ها که به دنیا میان ۲ تا بال پشتشون دارن ولی هر بار که پاهاشون رو روی زمین می ذارن بالهاشون کوتاه و کوتاه تر میشه .من اگه عمو رو ببینم ازش حتما مپرسم که چه طوری راه رفت که نه تنها بالهاش کوتاه نشد بلکه بزرگ تر هم شد.
۳۴ سال پیش تو این روز خدا یکی از فرشته های خوب و مهربونش رو به این کره ی خاکی فرستاد.فرشته وقتی پاش به این دنیا رسید تبدیل به یه پسر کوچولوی ناز و خوشگل شد مامان و بابای پسر کوچولو اسمش رو گذاشتند "داریوش".داریوش کوچولو بزرگ شد.۱ساله شد ۲ساله شد .شد یه پسرشیطون وبازیگوش که همه دوسش داشتند اخه با شیطونیاش کسی رو اذیت نمیکرد.داریوش کوچولو به دانشگاه رفت و بعد از تموم کردن درساش رفت و توی رادیو کارش رو شروع کرد ولی چند سال که گذشت تصمیم گرفت بره مجری کودک بشه .خلاصه بعد از کلی سختی کشیدن تونست کارش رو با"تورنگ وپورنگ"در تلویزیون اغاز کنه بعد از این که این برنامه تموم شد ۲سال بعد برنامه ی جدیدی رو شروع کرد و از اون به بعد شد عموپورنگ و شد عمویی که خیلی ها دووووووووووسش دارند.

سلام من دریا هستم یه کسی که عمو پورنگ رو از ته ته ته ته ته قلبش دوست داره. بچه ها از این که عمو پورنگی هستم به خودم افتخار میکنم و سعی میکنم تو این جا خبر های داغ و راست درباره ی عمو رو بنویسم و امیدوارم شما هم من رو بپذیرید و بتونم دوستای خوبی پیدا کنم .
یه درخواست ازتون دارم برام تعریف کنید وقتی عمو جون رفت چه حالی داشتید ![]()
من که خیلی حالم بد بود :همین که عمو این خبر بد ر داد من بغض کردم و یهو دیدم که اشکام همین طور دارن میان پایین کلی گریه کردم و بعد از اینکه برنامه تموم شد رفتم تو اتاقم و زار زار گریه کردم از شانس منم فرداش امتحان هندسه داشتیم نمیدونید یه سوال حل میکردم و نیم ساعت گریه خلاصه خیلی حالم بد بود داشتم می مردم